میخواهم دوباره تولد یابم، میخواهم دوباره از شکاف زمان نگاه کنم، میخواهم تازه باشم، دوباره متولد شوم، اینبار اگاه تر، اینبار اراسته تر، من دوباره متولد میشوم تا بیاموزم، تا بخواهم، من متولد میشوم که عشق را بیاموزم، که محبت را بدانم، متولد میشوم تا گناه را اصل دین بدانم، پس گناه میکنم ولی نه مثل قبل، اینبار با حقیقت می ایم و با حقیقت پیش میروم، اینبار دیگر به خودم دروغ نمیگویم، دیگر از تاریکی شب نمیترسم، دیگر فریاد نمیزنم، دوباره متولد میشوم و گریه میکنم، دیگر در تاریکی گریه نمیکنم، خنده هایم را بر زمین نمیریزم، به خود نمیخندم، به دیوار، به درخت، به اب نمیخندم، دیگر از سایه ی ظلمت، از سایه من نمیترسم، من دیگر من نیست، اینبار دیگر ان لحظه ی تلخ نیست، من اشباع شده است، اینبار من واقعا وجود دارد، زشت نیست، از پلیدی نیکی نمیسازد... سعی میکنم ولی نه برای غرور، من برای فروتنی تلاش میکنم، ولی حتما اینبار محبت می اموزم، همان چیزی که سالها ازش دور بوده ام، همان چیزی که نفرت بود و امروز احساس میکنم که اصلا ندیده ام، اصلا نمیدانم چیست! من دوستی میسازم، تمام زندگی را با محبت میخوانم، با ان قلم میزنم، با ان رنگ میپاشم و با ان زنده ام و فرداروز با صدای ساکتش میمیرم...
+
نوشته شده در پنجشنبه
1386/09/15ساعت 17:43  توسط رعنا
|
فردا ۱۵/۹/۸۶تولدمه تولدم
مبارک
+
نوشته شده در چهارشنبه
1386/09/14ساعت 10:10  توسط رعنا
|